Is it worth it to آيا ارزش آن را داشت ؟

Is it worth it to

آيا ارزش آن را داشت؟ خوب او را شكستيد، خردش كرديد، تحقير شد، خجالت كشيد، شرمنده شد. شما چه به دست آورديد؟ پس از آن نقشه كشيدن ها، به اين و آن متوسل شدن ها، راست و دروغ را سر هم كردن ها، تا صبح بيدار ماندن و در اين انديشه بودن كه چگونه مي توان او را بيشتر آزار داد، حالا كه شكست و در هم ريخت چه حاصلي نصيب شما شد؟
يادتان هست ؟ ماجرا از يك لحظه آغاز شد . شايد از يك سوء تفاهم. يك اختلاف نظر طبيعي كه ميتوانست خيلي عادي و طبيعي هم باشد، اما در اثر مرور زمان و شايد هم پادرمياني چند از خدا بي‌خبر، اين رابطه كه ميتوانست خيلي هم دوستانه و در بعضي شرايط عاشقانه باشد، چگونه به روابطيخصمانه بدل شد و پس از آن چه به روز خود و او آورديد؟
و حالا پيروز شديد… چه شد؟ چه لذتي؟ چه افتخاري نصيب شما شده است كه ميتواند اين همه رنجيرا كه برديد پاسخگو باشد؟
آنچه كه خوانديد يك نتيجه گيري ساده بود از يك مناقشه معمولي بين همه ي ما.
مسئله به ظاهر خيلي ساده است. حادثه ايكه در زندگي همه ي ما به نسبت تكرار و تكرار شده است، حال آنكه در عين سادگي، در عين بي اهميت بودن، تاثير قابل توجهي در زندگي فردي و اجتماعي همه ي ما دارد.
البته تا جاي يكه مسئله فردي است و در محدوده ي روابط خانوادگي، تاثيرات آن نيز محدود است اما وقتي كار به جامعه مي كشد و در سطح جامعه گسترش مي يابد داستان فرق مي كند چرا كه اين نوع طرز تفكر، راه تعالي جامعه را مسدود مي‌نمايد .
هيچ كس هيچ نميشنود، هيچ كس هيچ منطق و استدلالي را نمي‌پذيرد، هر چه هست هر كس با هر آنچه كه درست مي پندارد زندگي ميكند و از هر تحول و تغييري به دور مي ماند چرا كه در مناقشات ، مباحث دستيابي به ايده آل ها مطرح نيست، كوبيدن طرف مقابل به هر قيمت و هر چيز، اصل اول است و مشكل از همين جا آغاز مي‌شود.
جامعه را مانند كلاس بدون معلمي در نظر بگيريد . معلم غايب است و بچه ها خود قرار است كه هر آنچه ميدانند با يكديگر تقسيم كنند. اما همه ، خود را معلم مي‌پندارند. شاگردي در كلاس نيست و همه معلم اند و هر كس بر هر آنچه درست مي داند آنقدر پا مي‌فشارد تا كار به كتك كاري رسيده و يكي، ديگري را از ميدان به در برد يعني درست همين كاري كه الان ما در سطح جامعه و به ويژه در ميان مباحث سياسي و مناظرات سياسي با آن روبرو هستيم . هر كس آنچنان همه يحق را از آن خود ميداند كه گويي طرف مقابل، صفر مطلق است. هيچ است . هيچ نميداند و شعوري براي او قائل نبايد شد.
شايد تكرار اين جمله بيهوده به نظر برسد اما همچنان و باز هم همچنان بايد تاكيد كنم مبناي روابط اجتماعي تا بر مهر ورزيدن، دوست داشتن و اين باور نباشد كه بايد همه دست در دست هم و با حفظ عقايد اصولي خود به فكر فردا باشيم، كار به جايي برده نخواهد شد، همچنان كه تاكنون چنين بوده ايم، مانند دوچرخه سوارانيكه چرخ دوچرخه يآنان از سطح زمين فاصله دارد و تلاش و عرق ريختن و پا زدن، تنها به كم كردن وزن مي انجامد و حتي گامي به جلو نيز برداشته نمي شود.
شايد براي حل اين معضل بايد همه تصميم بگيريم كه اول، شنونده خوبي باشيم و پيش از آنكه در پي يافتن پاسخ براي اظهارات طرف مقابل برخيزيم، تامل كنيم و به خود نهيب بزنيم كه شايد درست مي‌گويد، بايد تعقل كرد، بايد درباره حرف‌هايش بيشتر فكر كرد.
آيا به راستي تا كنون در چند برخورد به چنين نتيجه ايدست يافته ايد؟ در چند برخورد با شنيدن اظهارات طرف مقابل به اشتباه خود اعتراف كرده ايد و در چند برخورد پذيرفته ايد كه چيزي آموخته ايد؟ جامعه اياين چنين به كلاسي مي ماند كه همه حاضران در آن معلم اند و شاگردي در آن وجود ندارد، با اين تفاوت كه اين معلمان بيش از هر شاگردي نياز به آموختن دارند

شهبد نوري

UA-99055143-1